قحط النقاد شده است ، گويا !!!!
يه مسلمون يا يه نامسلون پيدا نشد بگه توروچه به نقد كردن ؟ تو كه هنوز تو تشخيص دست چپ وراستت از هم يه 10ديقه فرصت ميخواي تافكركني با كدوم دستت ديكته مي نوشتي ، آره همين تو رو مي گم ، خيلي هم راه دور نمي رم همين تو ئي كه الآن نشستي داري ورقه هاي يه رو سفيد رو سياه مي كني ، همون ورقه هايي كه ترم قبل جزوه ي فلان درست بوده . حالا نشستي و داري مثلاً و به اصطلاح خودت و به عنوان رفع تكليف شب عيدت شروع مي كني به نقد كردن كتاب يه از خدا بي خبر .ببخشيد چرا اول كاري به جلال حكم الحاد و بي ديني بزنم ؛ اونم نه هر جلالي ، جلال از نوع آل احمدش. از نوع خسي در ميقات نويسش ، تات نشينهاي بلوك زهرا ، اورازان ، ارزيابي شتابزده ، سه تار ، زن زيادي ، نون والقلم ، نفرين زمين ، سفر به ولايت عزرائيل ،درخدمت وخيانت روشنفكران نويسش . آخه تو خجالت نمي كشي بعداز اونهمه جلاليسم حالا مي خواي كتابش رو نقد كني ؟ اونم چه كتابي ؟ غرب زدگي يا به قول خودش وبازدگي ، سن زدگي . توي آل احمديسمي رو چه به اين كارا ؟ هرچند اگه به خودت بود كه به جاي نقد كتاب مي شستي پيك شادي خواهرزده ات رو رنگ مي كردي .حيف كه خجالت هم خوب چيزيه والا نقد و نقدكردن و ميذاشتي در كوزه وآبشو ميخوردي .چه آبي هم مي شد ؛شفا دهنده ، آب حيات ، مايع عمر جاويدان ...عجب غلوي كردم . ببخشيد دچارعقده ي حقارت و خودكم بيني شده بودم واسه رفعش دكتر تجويز كرده بودهرشب يه خط از اين جمله ها بنويسم . امشب هم از خوب حادثه بخت با شما يار بود و اين جمله رو نوشتم تاشمابخونيد ولذت ببريد از اين دانشجوي معتمد به نفس ايراني .خواهشاَ ف و سين رو با علامت ساكن بخونيد چون اينجانب معتمد به نفس كسي نيستم . نفس ازنوع دم وبازدميش .حتي اگه مسيحايي باشه . شنيديد ميگن گربه دستش به گوشت نمي رسه مي گه پيف پيف ؟ ماهم كه دستمون از عيسي مسيح كوتاهه اينجوري مي گيم تا جلو جمع كم نياورده باشيم .
بابا جلال ببين روزگار چطوري شده كه يه الف نساء نشسته و داره به خيال باطل خودش مقدمه چيني مي كنه واسه نقد كردن كتابت . عجب ! بد دوره زمونه اييه به خدا .
بابا جلال خوب شد زود رفتي و درجازدگي مارو نديدي وگرنه به جاي اينكه بعداز شنا سنگكوپ مي كردي مثل عموصادق مي رفتي يه جائي و شيرگازشهري روبازمي كردي وخودت رومي كشتي . البته اگه قبل از اون متوجه مي شدي كه يه ازخدابي خبر آسمون جل مي خواد كتابتو نقد كنه ، مامان سيمين هيچوقت اين امكان واسه اش پيش نميومد كه باتوآشنا بشه چونكه تواحتمالاَ جوون مرگ شده بودي !به قول خودت بگذرم .
باباجلال تقصيرمن نبود. نقدكردن كتابت توفيق اجباري بود . به استاد فاضلي چندتا كتاب واسه نقد پيشنهاد دادم كه با نويسنده هاشون نسبت خوني نداشتم و راحت مي تونستم كتاباشون رو نقد كنم وبه ككمم نگزه وشترديدي نديدي ؛يكيش " نگاهي كوتاه به تاريخچه ي روشنفكري در ايران " بود، نوشته ي شهريار زرشناس ، دوجلدي هم بود اما استاد قبول نكرد. دلت بسوزه درخدمت و خيانت روشنفكرانت رو هم واسه نقد قبول نكرد . خسي در ميقاتت روهم ايضاَ .الهي بميرم واسه اينهمه غريبي و بي كسيت حالا گريه نكن استاد فاضليه ديگه .تازه يه چيزديگه هم بگم بيشتر ناراحت شي ، بچه هاي ترم قبل مي گفتن استاد فاضلي مثل اينكه از آل احمد خوشش نمياد ازمن نشنيده بگير دانشجوان ديگه يه وقت شايع پراكني هم ميكنن اصلاَ ما تمام سعي وتلاشمونو مي كنيم بيايم دانشگاه كه پشت سر اين استاد واون استاد حرف بزنيم وخاله زنك بازي در بياريم .پس بابا جلال جاي شكرش باقيه كه ما خيلي هم غرب زده نشديم وهنوزم كه هنوزه اين سنت ديرپاي ايراني مبني بر خاله زنك بازي رو هرچه قويتر از سالهاي گذشته حفظ كرديم ، " ومن ا...التوفيق" بسسبها داستان به اينجا رسيد كه با نقدكتاب غرب زدگيت موافقت كرد.الآن جا داره هورا بكشي ؟ آخي حق داري منم جاي تو بودم كلي به خودم مي باليدم !حالا خيلي هم خوشحال نشو.چون استاد نگفت كه الا وبلا فقط كتاب غرب زدگي رو نقد كنيد وبس ، نه . همين جا در حضور خودم مي خوام يه اعترافي بكنم كه خدا از سر تقصيرات همه مون بگذره ، انشاءا....يادم افتاد تو دانشكده سه نمونه از اين كتاب هست ، خيالم راحت شد كه مجبورنيستم واسه پيداكردن كتاب يه صبح تا ظهرمو بذارم واسه گشت وگذار تو خيابون انقلاب . به خاطر همين اين كتابو انتخاب كردم .بگذرم .(قراره هر جا كم بيارم اين كلمه رو به كار ببرم !)
اسم كتابتوخيلي شنيده بودم اما نخونده بودمش . حالا ديگه خودت حسابشوبكن يه كاره يه كتاب وانتخاب كني واسه نقدكردن ؟!چي ازآب درمياد؟ القصه ما اين كتابو خونديم وبعدبا پروئي تمام شروع كرديم به نقد كردنش البته با اجازه بزگترا . نقد كردن كه چه عرض كنم ، ايراداي بني اسرائيلي گرفتن ويه وقتا هم براي اينكه خيلي دچار عذاب وجدان نشم تعريف وتمجيد كردن .
بابا جلال راستشو بخواي خيلي از كتابت خوشم نيومد ، تازه شم اين اولين كتابي بود ازتو كه منو واسه تموم شدنش دق داد . هيچ كدوم از كتابات بيشتر از دو سه روزطول نمي كشيد تا تمومش كنم اما اين يكي بدجوري رس ما روكشيد. همه اش نگاه مي كردم كه چند صفحه مونده تموم شه . مقدمه كتابت كه اسمشو گذاشته بودي " به عنوان مقدمه" يه شعربود كه تقريباَ هيچي ازش نفهميدم ، تقريباَ كه نه تحقيقاَ . بعدش " پيش درآمد" ؛اسمش منو ياد پيش درآمد اصفهان مينداخت . يه قطعه ي موسيقي . كتابتو به چند بخش تقسيم كرده بودي . شامل : طرح يك بيماري ، ريشه هاي بيماري ، سرچشمه ي اصلي سيل ، نخستين گنديدگي ها ، جنگ تضادها ، راه شكستن طلسم ، خري در پوست شير يا شير علم ؟ ، اجتماعي بهم ريخته ، فرهنگ ودانشگاه چه مي كنند ؟ ، كمي هم از ماشين زدگي ، اقتربت الساعه .
وقتي كتاب وخوندم احساس كردم اساساَ كتاب نبوده چندتا مقاله بوده كه بايد تو چندتا شماره پياپي تو روزنامه يا مجله چاپش مي كردي . البته اينا فقط در حد يه احساسه تو اصلاَ به خودت نگير . به مامان سيمين هم هيچي نگو . بخشاي كتابت حداقل واسه من يه جوري غير منسجم به نظر رسيد . تو هيچ قسمتي از عنوان مطلب تا انتهاي اون به نتيجه قابل ذكري نرسيدم . يه جاهايي زيادي رفته بودي تو تاريخ انگار داشتي غرق مي شدي . بعضي از واژه هايي كه آورده بودي اصلاَ برام آشنا نبود اما تو هم انصاف به خرج نداده بودي و پاورقي و توضيح اضافي درموردشون نداده بودي ،ازاين بابت دستت درد نكنه حسابي گذاشتيمون تو خماري . از كل كتاب فقط فهميدم خواستي بگي چه بلايي سرمون نازل شده وما چه بي خيال از كنارش مي گذريم .درد رو هم بعضي هامون مي دونيم اما راه چاره رو نه . مسئله رو خيلي خوب باز كرده بودي اما يه جاهايي نياز به اونهمه توضيح نداشت، بعضي از توضيحاتت منو خسته مي كرد . يه چيز ديگه اينكه انگار خيلي به واقعيت داشتن حرفات و منطقي بودن راه حلهات مطمئن بودي . كه مثلاَ با اين چندتا راه كار ميشه غرب زدگي رو به جهنم فرستاد به اين راحتيا هم نيست مگه نه؟
به نظرم بهترين قسمتاي كتاب دوجابود ، يكي اونجائي كه آدم غرب زده رو تعريف كرده بودي ، كلي خوشم اومد هرچي بد وبيراه بلد بودي نوشته بودي و آخرش گفته بودي اينا تعريف آدم غرب زده اس .يكي ديگه هم آخرين جمله كتاب كه آيه ي قرآن بود " اقتربت الساعة " خيلي مصداق قشنگي بود واسه دست و پازدن ما تو عصر تكنولوژي و منجلاب غرب زده شدن . مثل هميشه جمله هات كوتاه وگاه وبي گاه بي فعل . زبونت ساده بود اما بعضي جاها هم پرتكلف ، يه جورايي پارادوكس داشت . جمله هاي نيش دار كه لازمه نوشتن درباره مسائل جامعه است ،احياناَ شيريني يا حلوا كه پخش نمي كنن ؟
بابا جلال حرفات شايد واسه زمونه ي خودت تازه بود اما واسه من تكراري بود وجذابيتي نداشت ، يه جورائي تكرارمكررات بود . مطالب كتابت منو ترغيب نمي كرد به ادامه خوندن هر چند كه همه اشون رو هم خوندم اما خسته ام كرد . اين شايد به اين دليل بود كه خيلي از تاريخ وسياست خوشم نمياد ودر ضمن خيلي هم ازشون سر در نميارم اما تو، تو خيلي از قسمتاي كتاب حسابي گريز زده بودي به اين دوتا .لازمه فهم كتاب اطلاع داشتن از اوضاع واحوال مملكت بود در دوره هاي قبل و معاصر. و يه كهكشان فاصله ميون منو و اين آگاهيها كه ضرورت دونستنش رو هيچوقت احساس نكردم .
با تمام اين حرفاي صدتا يه غاز هنوزم اردتمند تم ، تو بابا جلال خودمي از نوع آل احمدش ....